کوه آتشین
سترون از برون و از درون دل شراره ای
بزن چو کوه آتشین به نعره ای فواره ای
بیا به تیشۀ سخن، سکوت خفته را شکن
بزن به وزن مثنوی به روی سنگواره ای
کنون به پیش گوش من لبی گشا به نغمه ای
به کار خیر جان من، چه حاجت استخاره ای
بیا که بغض سالیان، شراب هفت ساله شد
به آب دیده ای چکان به جام ما عصاره ای
بگو ز رنج سالیان، بگو حدیث قصه ای
که می شود برای من روایت دوباره ای
تجسّم منی و پیش چشم من نشسته ای
بکن به سرگذشت سالیان بعد اشاره ای
تویی که سرگذشت من گذشته از سرت بگو
به آسمان بخت خود ندیده ای ستاره ای؟
فدای بغض خسته ات، نمی شود نگویمت
که با تمام رنج دل، مثال ماه پاره ای
باغ برگی که می گوید که زیبا نیست
شاخم از سبزی تهی، لخت و عور از شور و حال
در درون ساقه ها، فکر آبم شد محال
خاک حاصلخیز باغ، مثل گور ریشه ها
برگ زردم زیر پا، با غروری خاک مال
ای جماعت این صدا، می رسد از شاخه ای
باغ بی برگی من، از شما دارد سوال
دیدۀ خواب شما، سیب سرخی را ندید؟
حیفِ سیب سرخ عشق، خورده ایدش ترش و کال؟
مثل گور مرده نیست، زندگی بی شور عشق؟
می شود آخر مگر، زندگی بی پرّ و بال؟
تا به کی چون جغد شب، بی خبر از آفتاب؟
فکر آزادی کنید، کرده ایدش پایمال؟
با سیاهی های دل، هم سرای شب شدید
جز سگ مازندران، کس نمی گیرد شغال!
کارتان دوز و دغل، کسبتان تزویر و مکر
سادگی را بی درنگ، می دریدش بی مجال
عاقبت از ظلمتِ، فکر بیمار شما
آفتاب شهر ما، می رود سوی زوال
آرش کمانگیر
گمان کردم که این مهنت سرآمد
حزینی رفت و حزن دیگر آمد
مثال مضطری با جان خسته
امید یکشف السّو آخر آمد
فرستادم دعایی مضطرانه
دعا هم بی خبر از دلبر آمد
مگر باران رحمت چاره سازد
که آتش زیر خاکستر آمد
نرسته از غمی غمهای دیگر
مثال حمله اسکندر آمد
قفس بشکسته است اما چه سودم
که مرغ دل پرید و بی سر آمد
عجب عمر درازی دارد این شب
خوشا آن دم که خورشیدی برآید
سپاه غم به مرز دل رسیده
مگر آرش به داد کشور آید
سپاهی مردِ آزاده منم من
منم آرش که بار دیگر آمد
رهیده از نبردی نابرابر
نیاسوده جهاد اکبر آمد
تیغ و اسماعیل
ای دریغا ای دریغا ای دریغ
همچو اسماعیل بی تابم به تیغ
ای خلیل من بکش قدّاره ای
تا نگشته خون دل فوّاره ای
بیش از این تأخیرِ ِ حکم حق مکن
رحم بر این جان بی رونق مکن
رنگ خدایی
تو که رنگت شده رنگِ خدایی
کمال الملکِ دربارِ سخایی
تو که گل از گل عشقت شکفته
تو که دریایِ آرامِ صفایی
در این خاک سراسر غم گرفته
خبردارِ دلِ تنهایِ مایی
بکش با رنگِ اشکِ دیدۀ ما
قلم بر بومِ پاکِ بی ریایی
قلم موی سخاوت را بگردان
بکش کاهی... اسیر کهربایی
شاگردانه
غیر شاگردی ندارم پیشه ای
جرعه ذوقی، اندکی اندیشه ای
بیت ها گفتم که استادی کنی
نکته ها گویی و نقّادی کنی
آنچه هر آیینه می جویم مدام
بنگری شاید شما در خشت خام
امانت
عقل را از جان ما برداشتی
نعمت دل جای آن بگذاشتی
این امانت می مکشد آخر مرا
بی درایت دل چه گوید در بلا
انتظار فجر
تو که در اوّلِ شب خواب شدی
پس چرا عاشق مهتاب شدی
تا سحر راه زیادی مانده
تو در اندیشۀ فجر آب شدی
چند روزی محک فاصله هاست
روز اوّل شده بی تاب شدی؟
دعای خیر
با یک شروع خوب، لب های من گسست
نامش نمی برم، او نام من شده است
در هر کجای عشق، در هر کجا که هست
باشد کبوتری، خوانا ز نغمه مست
با طبیب
درد دل را چون طبابت می کنی؟
عاشقان را چون شفاعت می کنی؟
نسخه پیچان را تو درمان بوده ای
از ازل جانا تو در جان بوده ای
مخزن مرهم تویی درمانده من
درد دل دارم ورای این سخن
نقطه بی سر خط
با توام ای محرم اشعار من
این تو و این بقچۀ اسرار من
آخرین بیت است زیر این قلم
نقطه آمد انتهای کار من
مصطفی آقامحمدلو (ایلیار)